آقا پسراودختر خانومای گل برای یه مدت تقریبا یک ماهه آپ نمی کنم
آقا پسراودختر خانومای گل برای یه مدت تقریبا یک ماهه آپ نمی کنم
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی ومن تشنه ی مهر تو چو ماهی
وین شعله که ازهر نفسم می جهد از جان
خوش می دهداز گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تورا دارم ودارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و توخواهی
دسته دسته از کویر خشک من نسرین بر آمد
آسمان تیره بودم
خوشه خوشه از دل این آسمان پروین برآمد
تشنه بودم چشمه های عشق از چشم تو سر زد
در نگاه پر شرابت شور دیدم شعر دیدم
عشق دیدم ناز دیدم
در بهار گلفشان عطر خیز پیکر تو
باغ دیدم باغ های پر گل شیراز دیدم
چون به ناز از ره رسیدی
بوی گل در خانه ام پیچید از عطر سلامت
تا سخن آغاز کردی
معنی جان بود و بوی عشق در عطر کلامت
ای ستاره! بی تو شب بودم
شبی تاریک وغمگین
نور لبخندت به جسم وجان من تابندگی داد
بی تو چوبی خشک بودم بوسه هایت پر گلم کرد
ای مسیحا!
معجزت دل مرده ای را زندگی داد...
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم
که اورا دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
به برگ کل نوشتم من که اورا دوست می دارم
ولی افسوس
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او سلام من رسان وگو
که او را دوست می دارم
ولی افسوس
یکی ابر سیه آمد زره روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم
صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که اورا دوست می دارم
ولی افسوس
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند!!!
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیربال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات ای زلال پاک
جرعه جرعه می کشم تورا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه ی کرانه های دور
عطر وخنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
(از شاعر مورد علاقه ام فریدون مشیری)
با تو بودن است
نزدیک.دور سیر.گرسنه رها.اسیر دلتنگ.شاد
آن لحظه که بی تو سر آید مرا مباد
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو
در کنار تو
مفهوم زندگی است
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو
همیشه باتو برای تو
زیستن...
اگر آیینه یک دنیاست....تویی معنای دنیایش تویعنی دسته ای گل را از آن
سوی افق چیدن....تو یعنی پاکی باران....تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق....به یک پروانه بخشیدن
تویعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن
تویعنی یک کبوتر را ز تنهایی رها کردن
صدای آسمان را
به آرامی صدا کردن
(با تشکر فراوان از زیبا جون)
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است!
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!
چگونه جای تودر جان زندگی سبز است!
هنوز پنجره باز است
تواز بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها وچمن ها وشمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آ فتاب می نگرد
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه هست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
(از فریدون مشیری شاعر دوست داشتنی خودم)
وآن همین اکنون است
ودرآن نه دیگرردپایی از گذشته هاست ونه آثاری از آینده در ذهن تو وجود دارد
زندگی چیزی نیست جز اکنون
به همین اکنون بنگر
تا آرامش جاودان را برای همیشه شاهد باشی
و آرامش اکنون جاودان را برایتان آرزومندم
اما اگر آنقدر غرق در رویا شوی
که حقیقت را فراموش کنی
رویایت غروب خواهد کرد
برای رسیدن به رویا های خود باید در جاده حقیقت گام برداری
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
حالا باید سر روی زانو بذارم
تاقیامت اشک حسرت ببارم
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد
تا قیامت دل من گریه می خواد
حالا باید سر روی زانو بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
که آمدی و دستی بر آن کشیدی
از دست های تو عشق جوانه زد و دلم سبز شد
ومن کوله بارم را بستم وسرمست و بی خیال از رنج عشق همسفر تو شدم
وجودت شوق زیستن را در وجودم زنده کرد
وبا تو هر روز راه تازه ای پیش پایم قرار داده شد
ای پر مهر تر از آفتاب
بی نگاه مهربانت شاپرک دلم در کوچه باغ یادت پرپر می زند
سایبان نگاهت را از من مگیر
که پریشان تو هستم
وقتی همه به سراغ عشق رفتند دیدند خار توی چشمای عشق رفته وچشماش کور شده ودیوانگی که خودش رو عامل این کار می دونست تصمیم گرفت همیشه عشق رو همراهی کنه واز اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ کسی میره چون کوره بدی های معشوقه ی خودشو نمی بینه و دیوانگی هم همیشه در کنارشه تا بهش کمک کنه.
وانعکاس صدای عاشقانه ات را
از بلندای کوه سپید بشنو
زمزمه ی پاک رودهای خاکستری را احساس کن
واجازه نده حقیقت تلخی که زندگی ات را به سیاهی کشید
جای عشق را بگیرد
لحظه ای از حقیقت بیرون بیا و
روی سنگ فرش رویاها قدم بزن
قبل از اینکه تلخی حقیقت
شیرینی رویا را از وجودت بزداید